‏نمایش پست‌ها با برچسب پیشنهاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پیشنهاد. نمایش همه پست‌ها

بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

رود


"قربان وليئي" را با غزل هاي نابش مي شناسيم و دفترهاي شعري چون " گفتم به لحظه نام تورا جاودانه شد" و " ترنم داوودي سكوت"، " باید نوشت نام تو را با پرنده ها" و... ، سال ها تدريس متون عرفاني چون مثنوي و عطارنامه و ديوان حافظ در مراكز فرهنگي و فرهنگسراها به او جايگاه محكمي در بين شاعران و اديبان روزگار ما بخشيده است.
اين شاعر هم روزگار ما ( ياد سهيل محمودي عزیز افتادم که " هم روزگار ما " تکه کلام اوست) اين بار با يك مجموعه نثرادبي به نام " درخت در خودش راه مي رود" وادي نثر نويسي را آزموده و سر بلند هم بيرون آمده است. كتاب از مجموع نثرهاي كوتاهي تشكيل شده كه همه در نيايش و ستايش پروردگارند و شاعرانگي از سر و روي اين متون مي بارد.
" رود" كلمه اي كه در اكثر غزل هاي ناب وليئي روان است در اين نثرها نيز مي جوشد و مي خروشد.
من به خود ايشان هم گفته ام كه من ايشان را "شاعر رود" مي دانم.

... رودها با تمام هستي خود راه مي روند. رود يعني رفتن پيوسته. آدمي رودخانه اي است كه آغاز و پايان او خداوند است.

... خداوندا! جويباري اندك آب و سرگردانم ، مگذار بخشكم ياري ام ده تا به رودي بپيوندم و به دريا برسم.

تمام مقصد، رسيدن به آرامش روان است. روان كه آرام شد دل آدمي مانند رودخانه آرامي به پهناي آسمان ها هستي را نشان مي دهد.
ذهن آرام ، در دستان خداوند رام است و با جريان رود هستي هماهنگ است. گناه سنگي است كه شيطان به بركه آرام روان مي اندازد و آن را نا آرام مي كند.

آدم يك پرنده است كه مي تواند بالاتر از همه پرنده ها پرواز كند. آدم پرنده اي است كه مي تواند هميشه پرواز كند و در هر حالتي در حال پرواز باشد.
پرنده ها براي آدم هايي كه پرواز نمي كنند دلشان مي سوزد، چون مي دانند كه همه آدم ها پرنده اند اما بعضي آدم ها بال هايشان را از ياد برده اند. خدا هم دلش براي اين جور آدم ها مي سوزد. براي همين آن ها را از بلندي پايين مي اندازد تا از شدت ترس متوجه شوند كه بال دارند...

... رودخانه مي خرامد و به دريا مي رسد اما قطره كي مي تواند تمامي دريا را دريابد؟ سفر قطره در دريا پايان ندارد.
زندگاني ما سفري است تا بي نهايت ، تا هميشه.

همه رودها دلشان براي دريا شدن مي تپد. براي همين است كه دل به دريا مي زنند و راهي مي شوند. رود دريا مي شود ، باران رود مي شود... اين است رقص زندگي.

اين ها گلچيني بود از كتاب " درخت در خودش راه مي رود" كه توسط نشر نيستان در 69 صفحه منتشر شده است.

آذر ۱۵، ۱۳۸۹

راديو7

اگه ساعت 11 تا 12 شب بيدار بوديد،اگه كتابي براي خوندن يا فيلمي براي ديدن و يا دل و دماغ كار ديگه اي را نداشتيد، بريد كنترل تلويزيون را پيدا كنيد ( البته اگه آنتن تلويزيونتون را كمپلت جمع نكرده باشيد) بزنيد "كانال 7" يا همون شبكه آموزش و برنامه " راديو 7" را ببنيد. اين برنامه به تهيه كنندگي "منصور خان ضابطيان و محمد صوفي" است و همانطور كه از نامش پيداست بيشتر بر صدا تاكيد دارد تا تصوير .
هر شب يكي از گويندگان خوب و خوش صداي راديو اين برنامه را در دكوري ساده و مشابه استوديو هاي راديو اجاره مي كند و پر است از قصه و شعر و موسيقي.
البته كساني كه با سليقه "ضابطيان" آشنايي دارند بيش از اين به توضيح و تبليغ احتياج ندارند و تا حالا مشتري اين برنامه شده اند و يا مي شوند. اما براي ديگر دوستان بگويم كه ديدن اجراي داستانهاي راديويي و شعر خواني كساني كه تاكنون فقط صدايشان را از راديو شنيده بوديم از تلويزيون تجربه جالبي است. نیما رئیسی، آزاده نامداری، نیما کرمی، احسان کرمی، چیستا یثربی، حمیدرضا صدر، مازیار ناظمی،امير حسين مدرس و.... اجرا كنندگان اين برنامه هستند همچنين مصاحبه هاي ضابطيان با هنرمندان قديمي نيز بسيار شنيدني است
درنهايت اينكه تيتراژ پاياني راديو 7 را از دست ندهيد كه هر شب با يك موسيقي شنيدني و خاطره انگيز شما را به سمت اتاق خواب سُر مي دهد.

مهر ۲۹، ۱۳۸۹

اسپایدرمرد

جملات نغز را خیلی دوست دارم. روحم را حال میاره. وبلاگ نویسی باعث گسترش جملات کوتاه نغز شده. از گودر گرفته تا توییتر و صفحات فیس بوک و وبلاگ ها.
یه سایت معرفی می کنم که پره از این جملات جذاب ، خنده دار و تفکر برانگیز که  گاهی طعنه و گاهی تنه به شعر می زنند .اسمش هست "اسپایدرمرد"   SPIDERMARD.COM .
تو این سایت می تونید لینک های خوبی هم به سایتهای دیگه پیدا کنید که اون ها هم مملو جملات خواندنی اند.
نقدا چند تا جمله زیبا از اسپایدر مرد تا خودتون مشتری این سایت بشید.

- امن‌ترین جای استخر، قسمت کم عمق آن است.
اما نه برای کسی که شیرجه می‌زند..!
- دل، لعل می‌شود در مقام عشق…
- زندگی چاله و چاه‌های زیادی داره؛
کم عمق‌ترین چاله‌ای که انسان توش می‌افته، قبره..!

از همین جا هم به دوست ناشناخته ام سلام می کنم و مشتاق ملاقاتش هستم.
دست مریزاد!

مهر ۱۶، ۱۳۸۹

سفر

قسمتی از کتاب هنر سیر و سفر، آلن دوباتن با ترجمه گلی امامی *

"سفرها قابله های افکارند ... گویی همبستگی غریبی میان چیزی که مقابل چشممان قرار دارد و افکار درون ذهنمان وجود دارد: گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند، و افکار جدید به مکانهای جدید. ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند...از میان تمام وسایل مسافرتی، قطاراحتمالا بهترین مددکار اندیشیدن است: مناظر بیرون به هیچ وجه یکنواختی بالقوه مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد، سرعتش به حدی است که مجال درگیر شدن به آدم نمی دهد در عین حال چنان کند است که چیزها را تشخیص می دهی. لحظه های کوتاه و برانگیزاننده ای از خلوت افراد را به ما می نمایاند، می گذارد دقیقا لحظه ای که زنی فنجانی را از قفسه آشپزخانه برمی دارد ببینیم، بلافاصله ما را از جلوی حیاطی عبور می دهد که مردی روی صندلی خوابش برده و بعد از مقابل پارکی می گذرد که کودکی توپی را که کسی برایش انداخته (و ما نمی بینیمش) می گیرد... از پس ساعت ها افکار رویایی در قطار، ممکن است احساس کنیم به خودمان بازگشته ایم- به عبارت دیگر بازگشت به احساسات و افکاری که برایمان مهم هستند. لزوما در خانه نیست که با خویشتن خویش روبرو می شویم. اسباب و اثاثیه خانه مصرانه القا می کنند که نمی توانیم عوض شویم چون آنها نمی توانند عوض شوند؛ چیدمان خانگی، انسانی را که در زندگی عادی هستیم، ولی نه آن کسی که در اصل هستیم، در بند می کند..."


*صفحات 69 تا 71

مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

3 كتاب داستان

نگران نباش
رمان مورد توجه منتقدين و وبلاگ نويسان ايران از ((مهسا محب علي))، راوي فضايي وهم آلود وخوابگونه از تهراني در حال زلزله و آشوب.
بخش اعظم داستان واگويه هاي شخصيت اصلي داستان از حالات خود و تشريح فضاي اطراف است وكمترين حجم ديالوگ را داراست. نوشتن چنين داستاني كاري است سخت و دشوار كه "محب علي" از عهده آن برآمده است.


بهار 63
اين رمان در شهر رشت مي گذرد و فكر مي كنم بچه هاي اين شهرازخواندن ارجاعات به مكان ها و خيابان هاي اين شهر درمتن داستان لذت خواهند برد.علاوه بر قصه خاص اين كتاب كه رابطه همزمان مرد داستان است با سه زن! كه البته ((مجتبي پورمحسن)) كم وبيش ازعهده روايت آن بر آمده ،در چند جا قلم او دراوج است . يكي قسمت بيدارشدن شخص اول قصه و خالي ديدن جاي" تهمينه" در كنار خود و بر روي تختخواب، كه بسيار تاثيرگذار از كار درآمده است .
و ديگري درتوصيف حال و هواي خيانت است كه موفق بوده است .همچنين بيماري شخصيت اول داستان را (تكرر ادرار) بخوبي قابل تصور است.



تهران در بعد از ظهر
" مصطفي مستور" نياز به معرفي ندارد . داستان ((روي ماه خداوند راببوس)) و مجموعه داستان هاي ((چند روايت معتبر)) و ((عشق روي پياده رو)) و.... او را به علاقمندان به ادبيات معرفي كرد و ديگر كتاب هاي اين نويسنده نيز به پرفروشترين كتاب هاي اين حوزه تبديل شده است . اما فاصله (( تهران در بعد ازظهر )) با بهترين كارهاي او كه نام بردم ، متاسفانه زياد است و تنها در يكي و دو داستان اين مجموعه ،"چند روايت معتبر درباره برزخ " و" چند مسئله ساده "، مصطفي مستورِ هميشگي تكرار شده است .
البته تلاش او درتجربه روايت هاي متفاوت قابل تقدير است و در اين كتاب نيزاز چند نوع روايت جديد بهره برده كه داستان " چند مسئله ساده " بهترين آن هاست.

مرداد ۱۳، ۱۳۸۹

خواندنيها

يك هفته نامه و يك دوماهنامه با كادر جديد و سر و شكلي متفاوت از گذشته منتشر مي شود كه خواندنشان را در اين قحط مطبوعات خواندني (منظورم عامه پسند و مملو از سس زرد نيست كه از اين جرايد فراوانند!) به همه علاقه مندان پيشنهاد مي كنم .

پيك سبز:
هشتمين شماره از دوره جديد هفته نامه فرهنگي اجتماعي اقتصادي" پيك سبز" ( راهنماي زندگي شهري) هم منتشر شد و بر روي پيشخوان روزنامه فروشي ها قرار گرفت. هفته نامه اي پراز مطالب متنوع كه نقطه قوت و قدرت اولش (( بزرگمهر حسين پور)) كارتونيست درجه يك مطبوعات است .او با طراحي هاي منحصر به فردش براي صفحه اول ( غالبا ) و كميك استريپ هاي جذابش در صفحه آخر مجله ( دائما )،" پيك سبز" را پيشرو هفته نامه هاي اين روزها كرده است و صفحه طنز اين هفته نامه با همكاري طنز پردازان خوب مطبوعات به رهبري (( پوريا عالمي)) بسيار خواندني است. صفحات تاريخ و هنر و سينماي پيك سبز نيز خواندني است. به اميد ماندني بودن اين هفته نامه خواندني!

نافه:
دوماهنامه" نافه" كه دومين شماره از دوره جديد اش به تازگي در كيوسك هاي روزنامه فروشي ديده مي شود . نشريه اي ادبي و هنري با كادري شديدا حرفه اي ، خوش ذوق، جوان و كاربلد كه در اين چند ساله توانايي خود را در روزنامه ها و ماهنامه هاي مرحوم شده (شرق، كارگزاران، اعتماد ، اعتماد ملي ، بهار ، شهروند امروز ، ايران دخت و ديگر خدابيامرزان) ثابت كرده اند و حالا گرد هم آمده اند تا فارغ از مسايل سياسي (اگر بشود!؟) كار صرف فرهنگي كنند .كه اميدوارم ادامه داشته باشد و نافه خداي نكرده جوان مرگ نشود. دوماهنامه پربار و پر ملاط نافه با كيفيت عالي چاپ (بغير از فونت ريزش كه در صفحات با زمينه سياه كور كننده است) و مطالب ناب و دست اولش از نادر نشريه هاي خواندني وموجه اين دوران است و مطمئنا در تاريخ جرايد ايران ماندگار مي شود (حداقل اين دو شماره اينگونه خواهد بود)

تیر ۲۷، ۱۳۸۹

شب آبستن است*

شبِ ممكن: داستاني متفاوت ، عجيب و جذاب در5 فصل كه درهرفصل با تغييرراوي ، روايت نيز تغيير ميكند. داستاني كه دوستداران سالينجر شيفته اش خواهند شد. فضا سازي و شخصيت پردازي هاي عالي، ديالوگ هاي امروزي (تا حدي غير مجاز) و باورپذير، داستاني خوشخوان را پديد آورده كه تنها اگرشيوه روايت درفصل سوم اصلاح مي شد ، رسم الخط انتخابي (ايتاليك) تغيير مي كرد و حجم اين فصل هم كم مي شد، آن وقت كتابي داشتيم كه تا تهش را در نمي آوردي ، زمين گذاشتني نبود! كساني كه بدنبال روايتي غريب از انسان هايي غريب (گاهي قريب) هستند ، خواندن آخرين كتاب ((محمد حسن شهسواري)) را از دست ندهند.اين هم قسمت كوتاهي ازاين داستان زيبا و بياد ماندني:
((ديشب مطلع يكي ازغزل ها ديوانه ام كرد: { ماهم از هفته برون رفت و به چشمم سالي است/ حال هجران تو چه داني كه چه مشكل حالي است}وقتي خواندمش آتش گرفتم. ديدم شش ماه است هاله را ازدست داده ام. رفتم حافظ را آوردم تا عين جمله هايي را كه گوشه صفحه خطاب به هاله نوشتم، برايت دوباره نويسي كنم: {اين را حافظ گفته است. چه دوست داشتم بگويم دوست شيرازي ام حافظ، كه لاكردار آن قدر بزرگ است كه اگر هم دوست آدم باشد؛ كه هست يك جورهايي، ازآن هايي است كه وقت نگاهت به او ، هزار كلاه هم كه داشته باشي ،مي افتد ازسرت.او كه گويي اين بيت را دروصف من گفته است دربيان حالتي كه مي كُشدم، ازهمين شش ماهي كه نيستي}..... ))

*فريب جهان قصه روشن است                 ببين تا چه زايد، شب آبستن است         حافظ

تیر ۱۰، ۱۳۸۹

آويشن قشنگ نيست

تنها در 47 صفحه وبا 6 داستان كوتاهِ به هم پيوسته غرق ادبيات ناب وخاطرات بچه هاي يك كوچه از
كوچه هاي كرمانشاه مي شويد. بچه هاي دوران جنگ كه حالا هريك سرازجايي درآورده اند و حالا در حال واگويه خاطراتشان هستند . يكي هشت سال وسه ماه است كه مرده ، يكي در حال مرگ در مرز كرواسي است با گلوله اي در پهلو و يكي شوهر كرده و....
خواندن كوچكترين مجموعه داستان اين روزها با نثر روان ، سالم و جذاب حامد اسماعيليون، در يك نشست ميسر است و لذتش تا روزها با شماست . اگردلتان هم براي قلم اين نويسنده جوان - كه نديد با او دوست شده ام و مي دانم با اولين ديدار دوستاني صميمي خواهيم شد- تنگ شد به وبلاگش به نام (( گم شده در بزرگراه)) سر بزنيد ، از يادداشت ها و داستانك هاي كوتاهش لذت ببريد و با او بيشتر آشنا شويد .
فقط براي خالي نبودن عريضه چند خط ابتدايي داستان را بخوانيد .
((از مرگ من هشت سال مي گذرد، هشت سال و سه ماه. بارها به اين مرگ، لحظه احتضار و انعكاس وحشت در چشم هايم انديشيده ام. مي دانم كه به آن سختي ها هم كه مي گفتند نبوده.اجل معلق كه اين حرف ها را ندارد. يك تكه سنگ گرانيتي لبه پهن كه از طبقه پانزدهم چسبش را ول مي دهد يا يك دانه برنج دم نكشيده سبوس دار كه بي هوا مي جهد ته حلق هم همين كار را مي كنند، گيرم با جان دادني متفاوت. ممكن است كسي اين وسط جيغ و ويغي هم بكند كه بالكل در زنده ماندن آدم تاثيري ندارد.مال ما يكي كه عربده و زاري هم نداشت. ))

اگر ترغيب شديد! مي توانيد اين كتاب را كه نشر ثالث منتشر كرده است به مبلغ 1000 تومان بخريد و به ديگران هم خواندنش را توصيه كنيد.

خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

پزانتز باز (

سريالي ديگر از كارگردان (( قصه هاي مجيد)) و كارگردان فيلم ماندگار (( شب يلدا)) كه در اين قحطي برنامه خوب در صدا و سيما و علي الخصوص سريال، كه تقريبا ديدن يك سريال متوسط ، بدون گاف ، و كم اشكال و قابل ديدن ، حكم كيميا را دارد . سريالهايي كه وقتي جدي مي شوند آدم خنده اش مي گيرد و وقتي شوخي مي كنند و قصد خنداندن دارند ، گريه آدم را در مي آورند ،تازه همه اين ها در صورتي اتفاق مي افتد كه بتوانيد- حداقل- 5 دقيقه كانال راعوض نكنيد و يا تلويزيون را خاموش نكنيد!
پرانتز باز سريالي ساده ، بي ادعا،جمع و جور و شديدا حساب شده است كه در صورت درك شوخي هاي خاص و زيركانه اش از جانب شما، راهي برايتان باقي نمي گذارد جز نگاه كردن به شبكه 5 در ساعت 9 شب جمعه ها و يا 11 شب يكشنبه ها. بازي خارق العاده ((فرزين محدث)) بدون ترديد ماندگار خواهد شد و اين تعجب هميشگي باقي مي ماند كه چطور پوراحمد از بازيگرانش بازي مي گيرد كه به اين اندازه خوب بازي مي كنند.

پي نوشت: اگر تا بحال اين سريال را نديده ايد ، اين قسمت از سريال مي تواند شروع خوبي باشد.مهمان اين قسمت هتل گلشهر كه همان لوكيشن اصلي سريال است،اكبر عبدي است كه در نقش دو برادر دو قلوي مازندراني بازي زيبا و بسياربانمكي انجام داده است كه از دست دادنش ضرر است و ديدنش غرق در لذت شدن. تكراراين قسمت را حتما ببينيد.

اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

درستايش عشق يا به نام پدر

 دیگه از اين بهتر، زيباتروانساني تر، فيلم نمي توان ساخت .اگر كسي فيلمي به لطافت اين فيلم سراغ دارد بگويد تا من تا آخرعمر مديونش شوم! هنوز10 دقيقه از فيلم نگذشته بود كه به خانمم گفتم :اگه يك روز يه همچين فيلمي بسازم ،ديگه ميرم يه گوشه ميشينم تا بياند و منو ببرند بهشت!
دوست داريد بدونيد از چه فيلمي دارم حرف ميزنم ؟  فيلم بياد ماندني و خيره كننده
((I am sam )) با هنرمندي ((شان پن)) كه نمي دانم چرا اسكار را نگرفته ؟ اگرمن جاي داوران اسكار سال 2001 بودم تا آخر عمر خودم را بخاطراين اشتباه بزرگ نمي بخشيدم!
چند سال پيش هم با ديدن فيلم (( زندگي زيباست)) روبرتو بنيني حظي بردم نزديك به حظ ديدن فيلم جسی نلسون، فيلمي كه از عشق مي گه و از قدرت عشق، كه هرناممكني را ممكن و هر سدي را به راه تبديل مي كنه.
كسايي كه فكرمي كنند با ديدن نسخه بدلي پخش شده ازاين فيلم درصدا و سيما، ديگر نيازي به ديدن اين فيلم ندارند سخت در اشتباهند چون حذف يك صحنه ازاين فيلم يعني نابود كردن آن.
نمي دونم چطور بخودشون اجازه مي دهند براي قابل پخش شدن يك فيلم (از نظر خودشون) در صدا و سيما به ساختارش دست ببرند و چيزي از پيكره اش كم كنند .علي الخصوص اين فيلم كه نمايشش با حذفيات( حتي در حد يك پلان) خيانت به هنر و هنرمند است و توهين به بيننده! – شايد فكر مي كنند با شلنگ طرفند كه هر قسمتش كه باقي بمونه، بازم شلنگه -
دراولين فرصت دو ساعته، وقت بگذاريد ،این فیلم را ببینید و اين دو ساعت را به يكي از بهترين دو ساعت هاي زندگي خود تبديل كنيد . از من گفتن بود.

پي نوشت: لوسي – دختربچه فيلم- معركه است !

اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

وقتي او بيايد هفته ها شش روز مي شود!

عوض شدن، بهترازعوضي شدن است.


حاجي دست ندارد ولي همه جا دست دارد!!



بهتر است آدم بد بختي باشم تا جانوري خوشبخت!



زير پاهايشان كه لِه شدي روي سرشان جا داري ، به عزت و شرف لا اله الا الله.



اينها گزيده اي بود از نكته گويي ها و گزيده گويي هاي پرمغز وسرشارازطنزِ ((عباس صادقي زريني))
جمع شده در كتاب كوچك و زيباي ((هر طور كه بخوانيد)) به همراه كاريكاتورهايي زيبا از بهترين كاريكاتوريست هاي ايران ،كه مي توانيد آنرا تنها با 700 تومان از نشر شاملو بخريد و تمام جملاتش را ببلعيد.

اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

نفحات نفت

كتاب جديد رضااميرخاني مجموعه اي است از مقالات در نقد مديريت نفتي ، اقتصاد نفتي و نفت دولتي يا بقول خودش سه لتي و درادامه (( نشت نشاء)) . كساني كه با قلم و طرز فكراميرخاني آشنا هستند مي دانند كه او علاوه برتوانايي در روان نويسي، ازذهن انسجام يافته ونكته سنجي برخورداراست و در نوشته هايش اهل باج دادن به هيچ كس از مردم گرفته تا سه لتي ها نيست.
چند وقتي است كه از بيماري اقتصادي كشور- اتكاء به نفت - حرف زده و مي زنند و نفت را مستقيما و تنها به اقتصاد و رشد اقتصادي ربط مي دادند اما كمتراز ذهن نفتي، فرهنگ نفتي ، سياست نفتي وهنرمند نفتي صحبت شده بود.امير خاني دراين مقالات خوش خوان و تحليلي از بيماري مي گويد كه در تمام اجزاي جامعه ايراني نفوذ كرده و بوي گندش در شامه ما چنان پيچيده كه به آن عادت كرده ايم و جزء حس چشايي ما شده است و آنچه را كه بوي نفت ندهد، بد بو مي دانيم.
حالا گزيده اي از متن كتاب براي تهييج افكارعمومي :
((... هيچ كارمند حقوق بگيري در عالم نمي تواند لذت گرفتن چهارصد ماهي سفيد در يك شب را فهم كند و البته رنج سه ماه بي كاري زمستاني را! و او بركت را براي من معنا كند در اشتغالي غير نفتي و من در ميان شگفتي او – كه انگار براي اولين بار است آدمي شهري اما غير كارمند مي بيند – براي او بركت را معنا كنم در شغل غير نفتي ديگري به نام نوشتن!))
پي نوشت: آرزو مي كنم همه دوستام اين كتاب را بخوونند، تا بتوونيم در موردش كلي حرفي بزنيم ودر درجه بعد همه مردم ايران. هرچي بيشتر مي خوونم آرزوم هم قلمبه تر ميشه، پس تا نتركيده، بخوونيدش.

اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹

تاوان

Seven pounds فيلمي است با موضوعي غير قابل باور، با محوريت اشتباه و جبران آن. يك اشتباه كوچك، يك لحظه غفلت، شرايطي را براي قهرمان داستان پيش مي آورد و او براي رهايي ازعذاب وجدان تصميمي مي گيرد كه اگر چه باورش سخت است، اما عذاب وجدانِ او و تلاشش براي رهايي ازآن و جبران مافات باور پذيراست.
مجبورم طوري ادامه بدهم كه قصه لو نرود . پس فقط با چند نكته مشتاقتان مي كنم كه اين فيلم زيبا و "انساني" را ببينيد:
1. پري دريايي با اينكه يكي از زيباترين موجودات عالم است ، يكي از مهلكترين آن ها نيز هست!! باور نداريد؟ فيلم را ببينيد.
2. اگر بدانيم كه يك لحظه غفلت در رانندگي و نگاه كردن به موبايل مي تواند چه بلايي سرمان بياورد، موبايلمان را از پنجره ماشين بيرون مي انداختيم.
3. يك انسان همانطور كه مي تواند جان و زندگي چندين نفر را بگيرد و توانايي دارد به چندين نفر زندگي و فرصت زيستن بدهد.
4. چشم هاي پر اشك ((ويل اسميت)) در طول فيلم، نشاني از يك انسان پشيمان و افسرده است.

فروردین ۲۸، ۱۳۸۹

پا در هوا

هفته پيش3 تا فيلم ديدم كه پيشنهاد مي كنم ببينيدشون.يكي درمورد معضلات انسان معاصر بود ،يكي در مورد قدرت مهر و محبت، و آخري در مورد موضوع ازلي ابدي مرگ وترس انسان از اين حقيقت.
up in the air -1 يا پا درهوا: به كارگرداني جيسن ريتمن و بازي جرج كلوني. فيلمي كه نامزد 6 جايزه اسكار بود.
چند تا موضوع تواين فيلم براي من جالب بود كه تيتر وار ميگم تا هم قصه لو نره و هم بعد از اين كه ديديد با هم بحث و تبادل نظر كنيم.
الف:ترس از تغيير: چه تغيير در شغل ، شرايط زندگي و كار و همچنين ترس از ازدواج.
ب: تكنولوژي ارتباطات بلاي جان ارتباطات: قبلا يه جايي گفته بودم كه موبايل فرزند ناخلف ارتباطاته!(عجب جمله اي!). واقعا بدون ايميل و sms، ارتباطات ما بيشتر از اين نبود؟
ج:سردي حاكم برجوامع امروزي:اين سردي در تصاوير، دكور،طراحي صحنه ولباس فيلم مورد توجه كامل بوده است.
د:پا در هوايي انسان معاصر: علاوه بر اسم فيلم، موضوع فيلم و آدم هاي آن نيز پا در هوا هستند .
2-the blind side يا نقطه كور: به كارگرداني لي هنكوك و بازي فوق العاده ساندرا بولاك، برنده جايزه اسكارنقش اول زن.
فيلمي براساس يك داستان واقعي در مورد يك قهرمان سياه پوستِ فوتبال آمريكايي كه با محبت يك خانواده سفيد پوست از فقر و تنهايي تا قهرماني پيش رفته است.فيلمي كه با مقداري هنر خرج كردن و حذف چند صحنه زايد!! در تلويزيون قابل پخش است. يك ملودرام واقعي. قدرت بازي ساندرا بولاك و محبت ومهرباني ساري و جاري در فيلم براي من كه در حين تماشا از واقعي بودن داستان خبر نداشتم ، رويايي، آرماني و تا حدودي غير قابل باور مي نمود. اما با فهميدن واقعيت ماجرا بياد اين شعر رويايي و دور از دسترس مولانا افتادم كه انگارمي تواند به حقيقت بپيوندد كه :
                             از محبت خارها گل مي شود                      وز محبت سركه ها مل مي شود
3.palermo shooting: به كارگرداني ويم وندرس كه نمي خوام در موردش زياد توضيح بدم فقط اين كه فضاي فيلم سوررئاليستي است و به قول بعضي از دوستان شديدا معنا گرا است . براي ترغيب به ديدن فيلم چند خط از ديالوگ فيلم را بخونيد :
- تا چند روز پيش من فقط به چيزهايي كه ميتونستم ببينم اعتقاد داشتم.
- الان چي؟
- الان گيجم! تو چطور؟
- من تنها به چيزهايي كه ديدني نيستند اعتقاد دارم!
- مثلا"؟
- خدا ، عشق، زندگي اينا همه نامرئي اند!
حالا تصميم با خودتونه اگر نخواستيد، نبينيد.

فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

همه جا سبز بود

رفتن به شمال كشور تو اولين روز از دومين دهه از اولين ماه از سال1389 خيلي لذت بخش بود(البته بجز آخرش).شمال غربي استان گيلان و جنوب شرقي استان اردبيل مقصدهاي ما بودند.شهرستان تالش و شهر كلور ( زادگاه پدر و مادرم ) در دو طرف كوههاي تالش پذيراي ما بودند. ديدن اين همه زيبايي براي چشم هاي خسته از دود وآهن و آجر وسيمان من اعجاب آور و لذت بخش بود.
همه جا سبز بود حتي سنگ ها هم سبز شده بودند ، مگر درختاني كه از ترس سرما وسوز آن در انتظار نور خورشيد و اندکی گرما بودند تا به خيل بهاريون بپيوندند. هواي خنك بهاري چنان پوست را نوازش مي داد و به آن اثر ميكرد كه گويي سلول هاي بدن به رقص در آمده اند. بكري اين منطقه _ كه اميدوارم همچنان اين گونه بماند_ اثر انگشت آفريدگار را نمايان مي كرد.با اين همه اهالي مي گفتند : توارديبهشت اينجا در نهايت زيبايي است !!(خدا قسمت كنه!)
جاده باريك وپردرخت منتهي به ساحل گيسوم هوش از سر مي برد و مي برد.صداي دريا و..... دلم پركشيد براي ديدن دوباره اين همه زيبايي.
برف بازي- باور مي كنيد پيشنهادش را مادرم داد!! - در جاده اسالم به خلخال با برفهاي مانده از بارش روز اول سال بيشتر به خواب مي مانست و مي ماند.
حالا نوبت محمد نوري است تا بخواند شعر نادر ابراهيمي را :
                                                 ما براي بوسيدن خاک سر قله ها چه خطر ها كرده ايم .....
دیگه وقتشه بر گردیم به تهران شلوغ و .... و زندگی ادامه دارد.

فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

تو زندگي راه ميانبر وجود نداره*

ديروز دو تا فيلم ديدم كه يكي را به اونايي كه فيلم ديدن از برنامه هاي ثابت زندگيشونه و يه جورايي خوره فيلمند توصيه مي كنم و دومي را فكر مي كنم همه بايد ببينند ( البته يه مقدار مميزي داره)..
اما اولي - آغوشهاي گسسته/broken embrace-  فيلمي است از پدرو آلمودوار با بازي عالي پنه لوپه كروز.اونايي كه فيلم هاي آلمودوار را ديدند مي دونند كه اكثر فيلماش در مورد زنهاست و لاجرم عشق و مشكلاتش!گرچه شخصيتها و برخي اتفاقات فيلم مطابق با فرهنگ اونور آبه (اسپانيا) اما اصل موضوع عشق است وحسادت و خيانت و البته عشق به خود سينما(اصرار نكنيد بيشتر توضيح نمي دم).
اما دومي- يك آموزش/an education-  فيلمي است از سينماي انگليس به كارگرداني لون شرفيگ. داستان فيلم در دهه 60 ميلادي اتفاق ميافته كه شايد نزديك به فضاي دهه اخير كشورمون و دغدغه جوونهاي معاصر تهران باشه.دوراهي پيشروي جوانان، بخصوص دختران در انتخاب علم يا ثروت ،ازدواج يا تحصيل،خوشگذروني يا تلاش .و در نهايت اينكه تو زندگي هيچ چيز بدون تلاش بدست نمياد.راستي تيتراژ ابتدايي فيلم هم خيلي جذاب و هنرمندانه است. اگه پيداشون كرديد، ببينيد ونظر بديد .
* ديالوگي ماندني از فيلم  يك آموزش.
پي نوشت:هنوزم بهترين فيلم آلمودوار را talk to her مي دونم .اگه نديديد به كسي نگيد كه نديديد و سريعا ببينيدش و موسيقي بي نظيرش را گوش كنيد.

فروردین ۰۹، ۱۳۸۹

دروغه*

"محاكمه در خيابان"مانند ديگر فيلم هاي رئاليستي از معضلات و مشكلات جامعه امروز مي گويد. از دروغ و خيانت .همانند فيلم ماندني و زيباي "درباره الي"** "محاكمه در خيابان" سينماي كيميايي و گزارش او از سال88 است با مختصات و روح حاكم بر جامعه اين سال ها علي الخصوص اين سال هاي تهران است ،چرا كه كيميايي بچه تهران و فرزند زمانه است. اگر "قيصر" دهه 40 آب منگلي را مي كشد و به دست آب منگلي ديگر كشته مي شود، به قيصر دهه 80 خيانت مي شود وبا دروغ فريبش مي دهند چرا كه آب منگل هاي معاصر اينگونه اند.
سياهي و تيرگي حاكم بر اين فيلم،سياهي و تيرگي حاكم بر اين شهر سياه و تيره است و دنياي ما نيز از مجموع اين شهرهاي سياه و تيره تشكيل شده است. دروغ اگر رنگي داشته باشد سياه است و خيانت آنچه بر جا مي گذارد تيرگي است.شايد به اين خاطر كه فروتن اين ديالوگ شاهكار را به يك آب منگل امروزي ميگه كه"از ريخت اين دنيايي كه شماها توش زندگي ميكنيد بدم مياد".
دوستداران كيميايي كه با ديدن "فرياد" و" سربازان جمعه" از او نا اميد شده بودند حالا با "حكم" و "محاكمه در خيابان" باز هم اميدوارند كه "سازنده قيصر" همچنان "قيصر ساز" است.
اگر تاب مواجهه با تلخي واقعيت را داريد،محاكمه در خيابان راببينيد. البته با ترانه زيباي پاياني اش با صداي رضا يزداني و ترانة يغما گلرويي.

*: مي خواستم عنوان اين يادداشت را با استفاده از جمله پولاد كيميايي تو گلفروشي،"تاشدم/ تاشد" بذارم، اماوقتي يادداشت را خوندم، ديدم نمي شه!
**:فيلمنامه را كيميايي با همكاري اصغر فرهادي (درباره الي) نوشته است!

فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

گريه مون هيچ / خنده مون هيچ


شايد "هيچ" تنها طنز تلخ يا طنز سياه تاريخ سينماي ايران باشد.فيلمي كه مي توان با صلابت و صراحت "سينما" ناميدش.علاوه بر ويژگيهاي فني و تكنيكي فيلم از جمله بازي هاي فوق العاده(مهدي هاشمي و نگار جواهريان) وعالي(باران كوثري و مهران احمدي)وخوب (باقي بازيگران) ، طراحي صحنه و لباس صحيح توسط كاهاني (پوشش نگار جواهريان) ، گريم باور پذير(مهدي هاشمي و مهران احمدي)و فيلم برداري پر زحمت فيلم، نمي توان از فيلمنامه استثنايي "هيچ"،هيچ نگفت، كه توجه به جزييات در فيلمنامه ،معرفي كوتاه و كافي شخصيت ها،ديالوگهاي روان و واقعي و در نهايت چفت وبست محكم فصلهاي مختلف فيلمنامه،همه وهمه تركيبي ساخته اند كه شده :"هيچ". فيلمي كه سينماي ايران مي تواند به آن افتخار كند ، كارگردانش به آن افتخار مي كند ، بازيگرانش به بازي در آن افتخار مي كنند و تماشاگراني كه در پايان فيلم زمين گير (صندلي گير ) شده اند مي توانند به ديدن آن افتخار كنند.
داخل سينما تعدادي از تماشاگران با مواجهه با چنان پايان تلخ و غير منتظره اي سر خورده و شاكي بودند،آنها انتظار پاياني سر خوشانه و همراه با جشن و پايكوبي وشايد مراسم عروسي را داشتند (مطابق با رسم ديرينه القايي توسط تلويزيون و فيلم هاي آبگوشتي سينما) و در انتظار راست و ريست شدن همه مشكلات ومتحول شدن همه آدم هاي فيلم بودند (بر خلاف قانون و روح حاكم بر زندگي واقعي).
باخودم فكر مي كنم و از خودم مي پرسم چه تعدادي از انبوه تماشاگران ميليوني كه از "اخراجي ها"ي1و2 خوششان آمده،از "كيش و مات"،از" زندگي شيرين" لذت برده اند و از "آقاي هفت رنگ" ها سير و سر مست شده اند ،از اين فيلم تلخ اما واقعي راضي مي شوند و به ديگران ديدنش را توصيه مي كنند؟ بانگي آمد كه : "هيچ".
پي نوشت1: بزرگي گفته "غم و شادي همزاد همند". راست گفته!
پي نوشت 2: خدا را شكر كه از اين فيلم برداشت سياسي نكرده اند!!، والا تو خواب هم اكران نمي شد.
مي شد ؟ 7/1/89